تبليغاتX
شب تنهایی
رمانتیک
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 16:59  توسط الماس | 

** یا علی گفتیم و عشق  آغاز شد **

 

  

ولادت با سعادت  مولود کعبه ، مولی الموحدین ، امیرالمومنین ، حضرت علی بن ابیطالب و ولادت فرخنده و مسعود نهمين آيت سروری و پيشوای کرامت و بخشندگی، جواد الائمه ُ امام محمد تقی عليهم السلام را بر  مولای منتظران ِ آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه شریف ودوستدارن اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام  مبارک باد

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 1:10  توسط الماس | 
شيشه ی دلم شکست اما نه با سنگ با ترکش دلی که شکستمش به او نگاه کردم ؛ مرا شکسته بود؛

 همانکه مرا با نگاهی دوباره آفريد؛ مرا شکست چه سودی داشت اشک , که او خود آمده بود و خود مي

خواست برود او من را شکست ؛عشق را از من برد , مرا شکست داد دلی آشفته , فکری محدود داشتم

 و با همين بضاعت کم او را بخشيدم ... او رفت پي عشق خود و من پي خود من او را بخشيدم ؛ اما

خودم را ... دلم شاکی شد و ... بيچاره دلم ... ساخت با من داشت از يادم می رفت که ... صدايی آشنا

شنيدم "مرا ببخش ؛می خواهم بر گردم ..." خشکم زده بود ... دلم با التماس نگاهم مي کرد . کور شدم

 هنوز دوستش داشتم ... دلم التماس می کرد که مرا نباز و من کور بودم و باختم و باختم و باز هم باختم دلی را به او دادم که يک بار شکسته بود ,خود او شکسته بود بيچاره دلم راست می گفت ...دوباره

شکست ,شکست ,شکست چه با وفا بود دلم ,وقتی که دوباره شکست و من تنها شدم, رهايم نکرد و با

 من ماند و با من ساخت ...! دلم ويران شد , برايم گريه آورد تا جايی که می خواستم به من اشک داد و

آنگاه ... رفت دلم رفت ... لياقتش را نداشتم و ...رفت حالا ديگر دل ندارم ... حالا ديگر اشک ندارم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 1:4  توسط الماس | 

www.keyvan.com2.ir

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 18:50  توسط الماس | 
   میلاد مادر امامان گرامی باد

     سال روز ميلاد اسوه زهد و تقوا، نازدانه آل کسا، اقيانوس علم و حلم، چشمه سار نجابت، صابره

عصمت، عصاره بعثت، هم کفو ولايت، پيوند دهنده حلقه نبوت و ولايت، بارور کننده درخت امامت، کوثر

الهي، قصيده پاکي ها، مثنوي عرفان، غزل خوبي ها، مدافع ولايت، ام ابيها، صديقه کبري، فاطمه زهرا

 (س) بر همه شيفتگان و ره پويان طريقش تبريک و تهنيت باد.

 

مــــــــــــــــــادر

مادر ای شمع شبستان وجود


مادر ای مظهر پاکی و سجود


مادر ای منبع الطاف خدا


مظهر جود و صفا، فیض خدا


ای که مردان خدایند زتو


پاکی و معرفت، ایمان از تو


مادر ای آن که بسوزد شمع‌وار


از برای غنچه‌ها در این دیار


تو به واقع یک معلم در کنار


ما همه شاگرد تو از بهر کار


تو همان خلقی که داری زیر پا


آن بهشتی را که فرموده خدا


گر تو باشی راضی اندرکار ما


همچنین راضی بود ذات خدا


تو یگانه شمعی اندر زندگی


ما همه پروانه و تو مرکزی


از دعایت خارها، گل می‌شود


روشنی در کار ظلمت می‌شود


مادرا راز و نیازم این بود


تا که باشی در کنارم تا ابد


من گدایی بر سر راه توام


که همی خواهم زتو چیزی برم


از تو خواهم آن دعای خیر تو


تا که باشد حامی فرزند تو


صحبت من باش مادر در برم


چون که هستی رحمت و لطف و حرم


 


 
                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 19:48  توسط الماس | 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 14:21  توسط الماس | 
کاش میشد گریه کنم.

کاش مرهم اشک بغض های گلویم درمان می کرد.

کاش درد درونم میگرفت آرام.......

کاش میشد در گوشه ای ساکت و متروک که چشمانم نگران تیر نگاههای نهان و آشکار دیگران نباشد. به وسعت غم های بیکرانم بگویم.

آتش سینه به آب دیدگانم فرونشانم و سیلاب اشک بشوید همه غمهای درونم را......

کاش میشد دستان درختان که در انتظار باران به آسمان بر افراشته شده اند را گرفت.....     

                                ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰کاش می شد۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 20:32  توسط الماس | 
روزگار بی مروت لحظه ای شـــادم نـــکرد درقــفـــس جــان دادم و

صیـــاد آزادم نکـــرد آرزوی مــــرگ کـــردم مـــرگ هــم یــــادم

نـــکــــرد دلم برای گذشته هایم تنگ شده چه بنویسم غروب را دوست

دارم چون همانند غم است غم را دوست دارم چون همیشه با من است

دلم واست تنگ شده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 14:39  توسط الماس | 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 14:32  توسط الماس | 

  

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 14:46  توسط الماس | 
 
script language="javascript" src="http://www.web-kadeh.ir/sitecode.js">